نویسنده :
فروزان - ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
دلم میخواهد در رویاهایم شناور باشم

با نگاهی که به سان خورشید ظهر گرم و سوزان است
به دو ستاره تابناک زندگیم می نگرم 

ستارگانی که نور خود را از سرچشمه بیکران عشق من دارند
نگاهم آنچنان گرم و گیرا و خیره است 
که تو را که در خیالم آن سو تر از چشمانم نشسته ای نمی بینم
همچنان تکیه داده و نگاهی که در آن نتوان نگریست 
شرمگین از عشقت

تو را که چون ماه گردون نازنینی را می نگرم
آه چه مهربانی !!
و نگاهت چه شیرین است
دلم میخواهد که غرقه نگاهی شود که 
موج دریای عشقش به ساحلی گرم و دلباز می خورد
همچنان در شرم غوطه ورم 
که ناگاه پدر بزرگ و مادر بزرگ نازنین را می بینم
که کنار سفره خانه ام در کنارت آرمیده اند و به من لبخند می زنند
با شوق می خندم و می گویم شما هم او را می شناسید
نگاهشان با دنیایی عشق نگاهم می کند 
همچنان مدهوش توام که ناگاه دو پرنده از آسمان خانه به سوی مهتاب پر کشیدند


و تو نیز....